حتی اگر آخرین نفر باشم!
کنار خیابون وایسادم-
جلوتر از من یه خانوم سانتال وایساده...
صدای بوق ماشینا واسه سوار کردنش, قطع نمیشه و من...هنوز منتظرم!
روی صندلی بانک نشستم و نگاه میکنم-
دستگاه نوبت دهی خرابه-خانوم بدحجاب تازه وارد شده, رفت جلوی صندوق...کارش زودتر از بقیه راه افتاد!
اومدم مغازه عروسک فروشی-
همه سرشون پی انتخابه...و من هم- اقای فروشنده حواسش به ما نیست! انگار اگه تمام مغازه رم بار بزنیم متوجه نمیشه...آخه اون خانوم پرناز و غرق تو رنگ و لعاب, هنوز انتخابشو نکرده!(درست نیست فروشنده کمکش نکنه)
جلوی کارمند دانشگاه وایسادیم-حدود 7-8 تایی میشیم-
کارمند سرش شلوغه و اعصابش خورد...ما مودب بودیم اما برخوردش قشنگ نبود.
حالا انگار مهربونتر شده...لبخند رو لباشه و مدام تعارف تیکه پاره میکنه- به ما نه!
با یه دانشجوی خانوم از نوع منشوری...
-
فردام باید برم بیرون...تو خیابون- بانک- دانشگاه- مغازه!
میخوام متفاوت برم...
محجبه تر و باوقارتر...
میرم!حتی اگر همه جا آخرین نفر باشم.