تقي علايي يكي از مبارزان و از شاهدان عيني قيام 15 خرداد است؛ وي در سال 1314 در پيشواي ورامين در خانواده‌اي متدين و انقلابي به دنيا آمد. پدر وي «محمد علايي» كشاورز، شاعر و مرد دانايي بود كه سواد زيادي هم نداشت؛ اما «عم‌جزء» قديم را از مكتب آموخته بود. مادر وي نيز «گوهرسلطان جنيدي» از حافظان قرآن كريم كه دعاي كميل و افتتاح و سحر را نيز از حفظ داشته و ارادت خاصي به ائمه‌ اطهار عليهم السّلام به خصوص اباعبدالله ‌الحسين عليه السّلام داشت كه در زمان خود از نوابغ قرآني به شمار مي‌رفت.

پدر خانواده علايي در پيشواي ورامين به «محمد امين» معروف بود؛ وي بسيار علاقه‌مند بود كه فرزندش تقي به درس‌هاي قرآن، تفسير، تاريخ و تجويد بپردازد، لذا از 5سالگي در كلاس‌هاي درس «حاج ميرزا حسن انصاري» حضور يافت و حدود 15 سال در خدمت اين استاد بود. «حاج ميرزا حسن انصاري» فردي بود كه مرحوم «حاج‌آقا قمي» پدر سردار شهيد «علي قمي» درباره او گفته بود: «در حوزه علميه قم مثل حاج‌ميرزا حسن انصاري از نظر علم و تفسير، تاريخ و تجويد و ترتيل تعداد انگشت‎شمار داريم».

«تقي‌ علايي» پدر سردار شهيد «محمد علايي» از شهداي شناخته شده غرب كشور؛ امروزه در شهرستان ورامين به عنوان مداح اهل بيت عليهم السّلام و پژوهشگر علوم قرآني شناخته شده است كه ماحصل سال‌ها پژوهش و تحصيل قرآني، مطالبي پيرامون صفات ذاتي حروف، معني تجويد و ترتيل در حال انتشار است.

وي از مبارزان پيش از انقلاب اسلامي و يكي از شاهدان عيني واقعه 15 خرداد است؛ مطالب زير حاصل گفت‌وگوي 2ساعته ما با اين پيرمرد مجاهد و انقلابي از روزگار مبارزه و قيامي است كه به فرموده حضرت امام آينده انقلاب اسلامي را رقم زد:

* تأسيس هيئت‌ مذهبي در پيشواي ورامين؛ محفلي براي مطرح شدن مسائل روز كشور

از دوران كودكي به خاطر دارم پدرم با جلسات و برنامه‌هاي رژيم پهلوي در شهر مخالف بود و از حضور ما نيز در آن برنامه‌ها ممانعت مي‌كرد. بنده شايد 7 يا 8 ساله بودم كه به مكتب مي‌رفتم و از استادم «حاج‌ميرزا حسن انصاري» شنيدم كه گفت: "مي‌خواهيم شب‌هاي جمعه هيئت و جلسات قرآني تشكيل دهيم و هرشب اين برنامه در منزل يكي از شما باشد، اين موضوع را به پدرتان اطلاع دهيد! ". موضوع را به پدرم گفتم و او گفت: "شب اول دعوت كن تا هيئت در منزل ما برگزار شود ".
بنابراين اين هيئت هرهفته در منزل يكي از خانواده‌ها تشكيل شد و از حدود 70 سال پيش تاكنون در پيشوا برگزار مي‌شود.

ميرزا حسن انصاري ابتداي هيئت به آموزش مي‌پرداخت، سپس احكام ديني مطرح مي‌‌شد، در ادامه هم مراسم مداحي و سخنراني متناسب با مناسبت‌هاي ديني مذهبي ‌با حضور مؤمني، مرحوم تاجيك، شيخ حاج‌اصغر كجيئي و مرحوم محمدعلي جنيدي برگزار مي‌شد كه بنده نيز از 30 سال گذشته تا امروز قرآن كريم را در اين هيئت تدريس كرده‌ام.

از سال 1341 در اين هيئت حدود 10 نفر هم‌فكر از جمله حاج‌عباس رحيمي، حاج‌حسن جعفري، حسين محمدي، مرحوم پرويز شريعت‌زاده، محمدعلي تاجيك، حامدي و منصور كريمي، شب‌هاي جمعه پس از برگزاري هيئت، جلساتي برگزار مي‌كرديم؛ كسب و كار حاج‌عباس رحيمي در بازار تهران بود اما شب‌هاي جمعه به پيشوا مي‌آمد تا هم در هئيت حضور پيدا كند و همين كه از وضعيت كشور براي ما خبر بياورد. در اين جلسات در رابطه با موضوعات مختلف بحث مي‌كرديم و گاهي بنده نكات خروجي جلسه را در قالب شعر تنظيم مي‌كردم و در شب جمعه بعدي در هيئت مي‌خواندم.

در اين جلسات مسائل مهم روز از جمله جريان لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي و عكس‌العمل امام خميني(ره) مطرح بود؛ كه امام خميني(ره) نطق تاريخي خود را با «انّا لله و انا اليه راجعون» آغاز كردند و فرمودند: «عزت ما پايكوب شد، عظمت ايران از بين رفت، عظمت ارتش ايران را پايكوب كردند، قانوني را به مجلس بردند كه در آن ما را ملحق كردند به پيمان وين كه تمام مستشاران نظامي آمريكا با خانواده‌هايشان، با كارمندهاي فني‌شان، با كارمندان اداري‌شان، با خدمه‌شان از هر جنايتي كه در ايران بكنند مصون هستند، آقا من اعلام خطر مي‌كنم، اي ارتش ايران من اعلام خطر مي‌كنم، اي سياسيون ايران من اعلام خطر مي كنم، والله گناهكار است كسي كه فرياد نكند. اي سران اسلام به داد اسلام برسيد، اي علماي نجف به داد اسلام برسيد، اي علماي قم به داد اسلام برسيد!».

خوب، در آن زمان حدود 60 هزار آمريكايي در كشور تمام كارهاي كليدي ارتش، صنعت نفت و مسائل ديگر را در دست داشتند و به اين صورت بود كه ما در جريان رويدادهاي كشور و خيانت‌هاي رژيم پهلوي قرار مي‌گرفتيم و آرام آرام اين زمزمه‌ها به گوش مردم مي‌رسيد و آماده مبارزه با طاغوت مي‌شدند.

* فاجعه مدرسه فيضيه و جريحه‌دار شدن احساسات مردم مذهبي ورامين

فاجعه دلخراش تهاجم به مدرسه فيضيه و به خاك و خون كشيدن عده‌اي از طلاب توسط رژيم شاه در دوم فروردين 1342 و روز شهادت امام جعفر صادق ‌عليه السّلام احساسات مردم مذهبي ورامين و پيشوا را جريحه‌دار كرد. به خصوص اينكه وقتي دولت اين حادثه را دعواي بين دهقانان و دهاتي‌ها با مخالفين اصلاحات ارضي اعلام كرد، بر كينه مردم از رژيم افزود. چرا كه در منطقه ورامين و پيشوا، اكثر مردم كشاورز بودند و چنين افترايي را نسبت به خود قبول نداشتند. من هم از اين موضوع خيلي ناراحت شدم بنابراين همواره به دنبال فرصتي بودم تا بغض و كينه‌ام را از رژيم نشان دهم و سعي كردم در لابه‌لاي نوحه‌هايم در هيئت‌ها چند بيت نوحه سياسي هم بخوانم.

خرداد 1342 از راه رسيد؛ روز 12 محرم مصادف با 15 خرداد 1342 بود؛ دهه اول محرم از «حسينيه بي‌بي هور» درخواست كردند كه هرشب يك ساعت راجع به علت قيام اباعبدالله الحسين عليه السّلام صحبت كنم. ساعت 8 تا 9 شب روحاني سخنراني مي‌كرد و از ساعت 9 تا 10 بنده نوحه مي‌خواندم و در نوحه‌هايم به علت‌هاي رفتن سيدالشهدا عليه السّلام از مدينه به مكه و سپس به سمت كوفه مي‌پرداختم و ادامه مي‌دادم كه اگر ايشان حركت نمي‌كردند چه مي‌شد؟ چرا امام حسين عليه السّلام پس از مردن معاويه در نيمه رجب سال 60 با يزيد بيعت نكردند؟ سپس اين موضوعات را با زمان مطابقت مي‌دادم و به مردم مي‌گفتم امام سوم شيعيان اين‎گونه مقابل ظلم ايستادند و امروز وظيفه ما چيست؟ اگر امروز امام حسين عليه السّلام بودند، چه‎كار مي‌كردند و ما چه‎كار بايد مي‌كرديم؟ چرا امام حسين عليه السّلام بيعت نكردند و چرا امام خميني(ره) با رژيم پهلوي بيعت نمي‌كند؟

اين موضوع از شب اول محرم تا شب هشتم ادامه داشت؛ اكثر جوانان پيشوا در برنامه حضور پيدا مي‌كردند و طوري شد كه ديگر در حسينيه جا نبود و حتي زنان نيز كنار حسينيه و در چادرهاي برپا شده در كوچه مي‌نشستند. شب هشتم محرم مأموران ژاندارمري به حسينيه ‌آمدند تا نگذارند سخنراني كنم و حتي مي‌خواستند بنده را دستگير كنند كه با خاموش كردن چرا‌غ‌ها از پشت حسينيه فرار كردم.

مردم عكس شاه را كه در حسينيه نصب بود از روي ديوار به زمين انداختند؛ مأموران پس از ديدن اين صحنه پرسيدند: "اين كار را چه‎كسي كرده بود؟ " كه بچه‌ها گفتند: "قاب عكس يك‎دفعه از روي ديوار افتاد ".

* خواندن نوحه‌هايي عليه يزيد زمان در ايام محرم

روز تاسوعاي حسيني تمام هيئت‌ها به سمت حسينيه مرحوم حاج غلامعلي رحيمي حركت ‌كردند؛ در ابتدا مداحان پيش‎كسوت از جمله مرحوم كربلايي «عبدالله حيدري» و «حاج‌حسن مقدس» مداحي كردند؛ وسط بازار رسيديم و نوبت بنده بود تا مداحي كنم؛ رئيس پاسگاه ژاندارمري در 5متري دسته عزاداري نشسته بود و 8 نيروي ژاندارمري نيز اطراف هيئت ايستاده بود كه يكي از آنها «خالدي» و ديگري «اوجي» بود، به ما گفته بودند كه نيروهاي سازمان امنيت نيز پشت هيئت حركت مي‌كنند.

محمد رحيمي‌ پسر حاج محمدابراهيم‌ موظف بود كه چهارپايه‌اي را براي مداحان نگه دارد؛ بنده روي چهارپايه رفتم؛ براي خواندن و تكرار بيت‌هاي نوحه هيئت را دسته كرديم؛ عزاداراني كه جلوي صف ايستاده بودند، مي‌گفتند: «حسين في يوم‌ العاشورا فرمود هل من ناصرا» و ديگر عزاداران ادامه مي‌دادند: «دادند جواب اين ندا در فيضيه قالوا بلا» عزاداران در ادامه بلند فرياد مي‌زدند: «حسين»؛ اين صدا شور و حال عجيبي در فضا ايجاد كرده بود.
اين نوحه را كه مي‌خواندم ديدم چهارپايه مي‌لرزد به رحيمي نگاه كردم و گفتم: "چرا چهارپايه مي‌لرزد؟ "، او گفت: "وقتي كه تو اين نوحه را مي‌خواني‌، من مي‌ترسم‌! دست و پايم مي‌لرزد ".

* گرفتن تعهد ژاندارمري براي حضورنيافتنم در مراسم عاشوراي حسيني

برخي از بزرگ‌ترهاي هيئت به بنده ايراد گرفتند كه: "چرا اين نوحه را مي‌خواني‌. مگر از جانت سير شده‌اي‌؟ " اما حاج حسن مقدس كه خود از مبارزين پيشوا بود و سن و سالش از همه بيشتر بود، دستور داد تا داخل صحن امام‌زاده جعفر همين نوحه را بخوانم‌، دسته سينه‌زن نيز به احترام بزرگ هيئت‌، با بنده همراهي كردند.
بعد از خواندن نوحه، «حاج‌حسن مقدس» و «كربلايي عبدالله حيدري» نيز ذكر مصيبت خواندند و بعد از آن هر دسته هيئتي از دسته بزرگ جدا شد تا به سمت حسينيه برود؛ ما نيز براي خوردن غذاي نذري به منزل «حاج‌عباس هاديان» رفتيم كه به محض خوردن غذا خبر دادند دو نفر از مأموران ژاندارمري جلوي در كارم دارند؛ آنها بنده را دستگير كرده به پاسگاه بردند.

وارد پاسگاه شدم‌، درجه‌داري تنومند به نام حيدري جلو آمد و مقابلم ايستاد، به چشم‌هايم زل زد و لحظه‌اي بعد چنان با مشت روي صورتم زد كه جاي آن هنوز روي بيني‌‌ام مشاهده مي‌شود؛ خون از صورتم سرازير شد و پيراهن سياه، شلوار و گيوه‌اي كه در پا داشتم، پر از خون شد؛ سپس مرا در زيرزمين حبس كردند.
بين اين ژاندارم‌ها يكي به اسم «اوجي» آذري‎زبان بود ـ اين سرباز شب‌ها براي اقامه نماز به ايوان صحن مي‌آمد و پشت «حاج‌ميرزا يعقوب جنيدي كه دايي مادرم بود، نماز مي‌خواند؛ بنده نيز پس از اقامه نماز جماعت دعا مي‌خواندم بنابراين «اوجي» با بنده دوست شده بود و اگر شبي براي اقامه نماز نمي‌رفتم فرداشب علت غيبتم را سؤال مي‌كرد، «اوجي» پس از ديدن وضعيت بنده آب آورد و صورتم را شست و دلداري داد.

مادرم زني بود كه اگر مي‌خواست چادر يا لباسي براي خود بخرد، بعد از اذان مغرب به بازار مي‌رفت تا كسي او را نبيند؛ وقتي خبر دستگيري من را به مادرم دادند، او چادرش را به سر كرد و راه افتاد كه به سمت پاسگاه‌ بيايد. در ميانه راه با «حاج سيدمحمدعلي طباطبايي» برخورد كرد. سيد وقتي ماجرا را فهميد با اصرار زياد، مادر را روانه منزل كرد و خود به پاسگاه آمد تا مرا ضمانت كند.

سيد زماني كه با غفاري‌ رئيس پاسگاه روبه‎رو شد، گفت: "نوحه‌خوان ما را چرا دستگير كرده‌ايد؟ " سپس او با رئيس پاسگاه صحبت كرد؛ در نتيجه رئيس پاسگاه گفت: "فقط به يك شرط ضمانت شما را مي‌پذيرم و آن هم اين است كه نگذاري تقي علايي روز عاشورا نوحه‌خواني كند و پس‎فردا هم خودش را به پاسگاه تسليم كند؛ چون علاوه بر اينكه ما موضوع را گزارش داده‌ايم، سازمان امنيت در جريان فعاليت‌هاي تقي قرار دارد ".

* ديوارهاي بازار پيشوا از نداي «مرده بادا يزيد» به‎لرزه درآمد

روز عاشورا در خانه بودم؛ دلم مي‌خواست در هيئت عزاداري اباعبدالله عليه السّلام شركت كنم اما در اين صورت بدقولي مي‌شد؛ ساعت 10 صبح يكي از بچه‌ها آمد و گفت: "هيئت آمده بيرون چرا نمي‌آيي؟! " گفتم: "از من تعهد گرفته‌اند و سيد هم بدقول مي‌شود " بالاخره دوستان دست مرا گرفتند و به هيئت بردند. رئيس پاسگاه نزديكي هيئت ايستاده بود و قرار شد دوستان دور من را بگيرند تا اگر مأموران خواستند مرا دستگير كنند، زود فرار كنم.

روي چهارپايه رفتم و گفتم: اين نوحه را تكرار كنيد: "شيعيان حسين مردانه باشيد؛ در عزاداريش جانانه باشيد؛ نعره از دل كشيد؛ همچو حرّ رشيد؛ زنده بادا حسين‌، مرده بادا يزيد " قسمت عقب دسته عزاداري نيز مي‌گفتند: "كشته گشت و نداد او دست بيعت؛ هيهات، تن دهيم ما به اين ذلت؛ نعره از دل كشيد؛ همچو حرّ رشيد؛ زنده بادا حسين‌، مرده بادا يزيد ".
وقتي مي‌گفتم: «مرده بادا يزيد!»، با دست طوري اشاره مي‌كردم كه همگان مي‌فهميدند كه منظور من از «يزيد» همان شاه خائن است و عزاداران با چنان حرارتي پاسخ مي‌دادند كه در و ديوار بازار مي‌لرزيد.

* دستگيري امام(ره) خون مردم را در 15 خرداد به‎جوش آورد

قرار بود روز يازدهم محرم خود را به پاسگاه معرفي كنم، اما نرفتم. معمولاً مردم پس از عاشوراي حسيني و روز دهم محرم ديگر عزاداري گسترده‌اي ندارند اما مردم پيشوا دو روز عاشورا دارند؛ يكي روز دهم محرم و ديگري 12 محرم و سومين روز عزاي امام حسين عليه السّلام را روز «بني‌اسد» مي‌ناميم؛ در آن روز عزاداران امام حسين ‌عليه السّلام و شهداي كربلا واقعه آمدن طايفه بني‌اسد را براي دفن شهداي كربلا به نمايش مي‌گذارند.

اين نمايش تأثير زيادي در راهپيمايي تاريخي مردم پيشوا به سوي تهران داشت‌. گروهي با لباس‌هايي به شيوه اعراب‌ با بستن چفيه بر سر، عبا بر دوش‌ و كوزه آب در دست در خيابان‌ها حركت مي‌كنند. دسته‌هاي سينه‌زني نيز آن هيئت را همراهي مي‌كنند. در دست برخي از اعضاي دسته بني‌اسد، بيل يا كلنگ است‌. گاهي به عربي جمله‌هايي مي‌گويند، اما در حالت سكون و حزن‌، آنان بيشتر اين نوحه را سر مي‌دهند: "بني‎اسد، بني‎اسد، بيا رويم‌، بيا رويم براي دفن شاه دين " و ادامه مي‌دهند: "بني‌اسد بياييد؛ سدر و كفن بياريد؛ جسم حسين برداريد " آن‎گاه بيل‌ها، كلنگ‌ها و پرچم‌هاي رنگي به اهتزاز درمي‌آيد.
صحنه كربلا در صحن امام‌زاده جعفر(ع‌) به ظهور كشيده مي‌شود؛ بني‌اسد به ميدان جنگ مي‌رسند و بعد از برخورد با جنازه‌ها، به علت جراحات وارده‌، قادر به شناسايي آنان نيستند. در اين بين‌، از گوشه‌اي از صحرا اسب‌سواري مي‌آيد، برابر طايفه بني‌اسد مي‌ايستد، به منبر مي‌رود و دوباره حادثه كربلا را روايت مي‌كند؛ او تمام شهيدان را نام مي‌برد و بني‌اسد نيز آنها را به خاك مي‌سپارند.

روز بني‌اسد مصادف با روز 15 خرداد 1342 بود؛ ساعت 7 صبح «حاج‌عباس رحيمي» در منزل را زد؛ بنده ابتدا فكر كردم مأموران ژاندارمري هستند؛ به محض رسيدن به پشت در، حاج‌عباس گفت: "در را باز كن؛ عباسم " در را باز كردم؛ او ادامه داد: "ديشب عده‌اي به منزل حضرت امام خميني در قم ريختند و ايشان را شبانه از خانه به تهران آورده‌اند؛ عده‌اي نيز به خاطر ممانعت از دستگيري امام خميني پس از درگيري با مأموران شاه كشته شدند ". با شنيدن اين خبر فوراً آماده شدم و از خانه بيرون رفتيم.

در حسينيه مرحوم «حاج غلامعلي رحيمي» روضه ‌خواندم. پس از مدتي عزاداران به سوي صحن امام‌زاده جعفر(ع‌) حركت كردند. هيئت از داخل بازار گذشت‌؛ تعدادي از مأموران ژاندارمري و رئيس پاسگاه پابه‎پاي دسته در حال حركت بودند؛ هنوز موضوع خبر دستگيري امام منتشر نشده بود و بنده اين نوحه را خواندم: «نداي ما نداي يزدان بود؛ شعار ما، شعار قرآن بود؛ ما كجا بيعت، تن به اين ذلت؛ با خون خود امضا كنيم اين دين و قرآن؛ مظلوم حسين‎جان؛ مظلوم حسين‎جان» عزاداراني كه از عقب دسته حركت مي‌كردند، نيز مي‌گفتند: «من عهد و پيمان با خدا ببستم، دادم به راه حفظ دين دو دستم؛ اين بود شعارم، باشد افتخارم؛ مظلوم حسين‎جان، مظلوم حسين‎جان».

قرار شد پس از عزاداري «حاج‌حسن مقدس» قضيه قم و دستگيري حضرت امام خميني(ره) را به مردم اعلام كند؛ او پشت بلندگو رفت و گفت: "امروز ما به دو عنوان عزاداريم؛ يكي عزاي امام حسين عليه السّلام و ديگري اينكه مأموران شاه شب گذشته به منزل امام خميني رفته و ايشان را دستگير و به تهران آورده‌اند؛ عده‌اي از مردم قم نيز در اين مورد شورش كرده و توسط مأموران شاه كشته شدند؛ بنابراين هركسي دلش مي‌خواهد قدم در اين راه بگذارد، اكنون به خانه برگردد و بعد از ظهر ساعت يك براي آزادي آقا در صحن آماده حركت به سوي تهران باشند ".

* از آغاز حركت مردم پيشوا تا شهادت 70 نفر از مردم در باقرآباد

ساعت 2:30 سينه‌زنان از صحن امامزاده جعفر(ع) به طرف پل حاجي، قلعه‌سين حركت كرديم؛ تمام مردم با اين ايمان و يقين راه در پيش گرفته بودند؛ از پل كارخانه قند نيز عبور كرديم؛ جمعيت رو به افزايش بود؛ در طول مسير زنان و مردان زيادي و حتي پيرمرداني از جمله مشهدي حسن جعفري قصاب، حاج‌رحيم قاليباف و پيرمردان قديمي به ما پيوستند. نزديكي موسي‌آباد رسيديم؛ ايستاديم تا جامانده‌ها به ما برسند و مبلغي هم جمع‌آوري كرديم تا عده‌اي به شهرري بروند و غذا و مكاني براي جمعيت تدارك ببينند.
به اول جاده پوئينك رسيديم از آنجا تا باقرآباد يك كيلومتر راه است؛ در واقع با آن جمعيت نزديك 15 هزار نفري 22 كيلومتر راهپيمايي كرديم؛ و موقع اذان مغرب به باقرآباد رسيديم.

بين فلاسفه بحثي بين عقل و عشق وجود دارد. بعضي مي‌گويند عقل مقدم بر عشق است و برخي ديگر معتقدند عشق مقدم بر عقل است. به نظر من عشق مقدم بر عقل است. زيرا گاه عشق، عقل را غافلگير مي‌كند. عشق كاري مي‌كند كه عقل بعد از 40 سال مي‌گويد: "چه‎كاري كردي! " عقل در آن زمان مي‌گفت: "بازاري‌هاي تهران، دانشگاهي‌ها، حوزه‌هاي علميه، شهرهاي بزرگ چه‌كار مي‌كند؟ اگر آنها قيام كردند شما هم قيام كنيد؛ اما عشق مي‌گفت: "وظيفه خودت را انجام بده؛ هركس هرچه مي‌خواهد انجام دهد ".
ما عاشق راه‌مان بوديم و همين باعث شد كه تمام كساني كه همراه ما بودند، از باقرآباد برنگردند و تا جايي رفتند كه تير به سينه‌هايشان اصابت كرد؛ عده‌اي شهيد و مجروح شدند و مردم ناچار عقب‌نشيني كردند.

نيروهاي نظامي روي پل باقرآباد ايستاده بودند؛ با اين حال جمعيت با همان صلابت پيش رفت‌، تا به پل رسيديم؛ علي‌رغم هشدارهاي پي‎درپي نيروهاي نظامي‌، جمعيت همچنان به سوي پل در حركت بود و هر لحظه متراكم‌تر مي‌شد. سرهنگ بهزادي فرمانده نيروهاي نظامي‌ وقتي ديد كه هشدارهايشان نتيجه‌اي ندارد، خودش پا پيش گذاشت‌ و با صداي بلند گفت: "چه‎كسي رئيس شماهاست‌؟ " و پاسخي نشنيد. دوباره سؤال خود را تكرار كرد. در اين لحظه «سيدمرتضي طباطبايي» قدمي جلوتر گذاشت و گفت: "اين جمعيت رئيسي ندارد. همگي به تهران مي‌روند تا براي آزادي مرجع تقليدشان حضرت آيت‌الله خميني تحصن كنند ".

سرهنگ بهزادي گفت: "من دستور آتش دارم؛ به مردم بگوييد برگردند و نمي‌گذارم از پل باقرآباد عبور كنيد ". شهيد عزت‌الله رجبي جوان رشيدي بود كه آن زمان پسر 20روزه‌اي به نام علي داشت؛ او گفت: "اگر ما مي‌خواستيم برگرديم تا اينجا نمي‌آمديم ".
سرهنگ بهزادي دستور آتش داد؛ جمعيت به صف ايستاده بودند؛ سيد مرتضي طباطبايي و عزت‌الله رجبي از نخستين شهداي اين قيام بودند؛ من صف دوم و پشت چاه‌هاي قديمي ايستاده بودم؛ خيلي از مردم كه در صف اول بودند تير خورده به شهادت رسيدند.

* پيكرهاي شهدا و مجروحان 15 خرداد را با كاميون از باقرآباد خارج كردند

حدود 70 نفر شهيد و 120 نفر مجروح شدند؛ دست مرحوم «حاج‌احمد جنيدي» نيز در آنجا تير خورد؛ مأموران چند دقيقه‌اي تيراندازي كردند و لحظه‌اي آرام گرفتند؛ هوا تقريباً تاريك بود؛ خودمان را به مجروحان و شهدا رسانديم؛ مرتضي مهابادي شهيد شد و برادرش رضا بر اثر اصابت سرنيزه فرق سرش شكافته شده بود كه سال گذشته به رحمت خدا رفت.
سيدحسن طباطبايي در گوشه‌اي پاي خود را در آغوش گرفته بود؛ خود را به او رساندم از احوالاتش پرسيدم و او گفت: "پايم تير خورده است " پاي سيدحسن طباطبايي را بستيم كه خونش بند بيايد زير بغل او را گرفتيم آورديم لب خيابان تا به عقب برگردانيم.

هوا تاريك شده بود و مأمورين ما را زير نظر داشتند و به طرف ما به صورت رگبار شليك مي‌كردند. ما سيد را همان لب خيابان رها كرديم و رفتيم داخل گندم‌زار پنهان شديم، من از داخل گندم‌زار مي‌ديدم كه ماشين‌ها را آوردند و شهدا و مجروحين را از روي خيابان و حاشيه گندم‌زارها جمع‌آوري مي‌كردند. آن‌ها نورافكن ماشين‌هاي نظامي را روشن كرده بودند و شهدا و مجروحين را داخل كاميون ارتشي مي‌ريختند كه براي معالجه مجروحان آنها را به بيمارستان فيروزآبادي شهرري بردند.

در اين قيام سه اتوبوس و يك جيپ از تشكيلات ژاندارمري، يك اتوبوس از گروهان ورامين، به فرماندهي سرهنگ بهزادي از تهران و سرگرد كاوياني از شهرري به آنجا آمده بودند. از گندم‌زارهاي باقرآباد در حالي كه پايم مجروح شده بود، خود را به پيشوا رساندم؛ در شهر پيشوا حكومت نظامي برقرار بود؛ عده‌اي از مردم را دستگير كرده بودند و با كتك از آنها اعتراف مي‌گرفتند؛ چند نفر در اعترافاتشان اسم مرا برده بودند و حتي از 6 ماه قبل از قيام تمام برنامه‌هاي بنده را گزارش داده بودند.
از پاسگاه پيشوا به سراغم آمدند و بنده نيز دستگير شدم؛ مأموران ژاندارمري 3 بار در پاسگاه از بنده بازجويي كردند و بنده فقط مي‌گفتم: "من با آنها نبودم " سپس مرا از پيشوا به پاسگاه ورامين منتقل كردند.

* سروان هاشمي پس از توهين به امام دو پايش قطع شد

من آن روزها جوان 28ساله‌اي بودم و هنور موي زيادي توي صورتم رشد نكرده بود؛ سروان هاشمي در پاسگاه ورامين روبه‏روي من ايستاد و با اهانت به بنده، خانواده‌ام و امام خميني(ره) موي صورتم را با دستش مي‌كند. من و «حاج‌حسن اردستاني جعفري» او را نفرين كرديم. سروان هاشمي غروب كه در حال بازگشت به منزل و سوار ژيان بود، ترمز ماشين دچار مشكل شد كه پس از تصادف دو پايش قطع شد.
پس از اين ماجرا مادر وي به زندان شهرباني آمد و گريه‌كنان گفت: "از پسرم بگذريد، پسرم مي‌گويد مي‌آ‌يم دادگاه و از شما حمايت مي‌كنم ".

روز شنبه 20 خرداد سال 1342 بنده و آقاي محمدي را به ژاندارمري تهران بردند؛ اين ساختمان‌ مكان آسايشگاه مأموران ژاندامري و تشكيلات نطامي بود؛ سرهنگ بهزادي فرمانده نيروهاي نظامي‌ مرا براي بازجويي به داخل ساختمان تشكيلات فراخواند؛ از پله‌ها بالا رفتيم؛ داخل ساختمان سالني با عرض 9 موزائيك و طول 90 موزائيك بود كه در اطراف سالن اتاق‌هاي متعددي مشاهده مي‌شد.

سرهنگ بهزادي در حال بررسي پرونده بنده بود كه سرلشکر اويسي رئيس ستادكل ژاندارمري كشور با جثه‌اي متوسط وارد ساختمان شد؛ در حالي كه مي‌خواست به اتاقش برود، از سرهنگ بهزادي سؤال كرد: "اينها كي هستند؟ " سرهنگ بهزادي گفت: "يكي از عوامل 15 خرداد هستند " سرلشكر دستور داد تا ما را به اتاق وي ببرند.

* بازجويي سرلشكر اويسي؛ سيلي محكمي كه مرا دور خودم چرخاند

سرلشكر اويسي جايگاه بلندي در اتاقش داشت و بالاي سرش قاب عكس شاه و فرح مشاهده مي‌شد؛ دو طرف وي نيز، دو سه نفر به نگارش رويدادهاي روزانه مي‌پرداختند. سرلشكر اويسي در حالي كه خيلي عصباني بود، گفت: "پدر فلان‎شده‌ها! اعلي‎حضرت شما را صاحب نسق كرده و دهقان شديد؛ او تقسيم اراضي كرد و زمين‌دار شديد. حالا چوب برداشته‌ايد با او بجنگيد؛ پدرتان را درمي‌آورم و شما را به دريا مي‌اندازم " او پس از گفتن اين حرف‌ها پشت ميزش نشست.

از روز 15 خرداد خواب و خوراك درستي نداشتم؛ در زندان هم كه بودم سربازان ژاندارمري باقي‎مانده غذايشان را به ما مي‌دادند، و نمي‌توانستيم بخوريم. شب‌ها خواب نداشتيم و همش چهارزانو مي‌نشستيم و به ديوار تكيه مي‌داديم و به اين فكر مي‌كرديم اگر ما را براي بازپرسي بُردند چه بگوييم.

سرلشكر اويسي در ادامه گفت: "چند تا سؤال مي‌پرسم؛ اگر راستش را بگويي همين جا آزادتان مي‌كنم و اگر دروغ بگويي مي‌گويم الآن آن‎قدر تو را بزنند تا اعتراف كني ". گفتم: "من تا حالا راست گفتم ".
او پرسيد: "اين جمعيتي كه از پيشوا حركت كردند از چه گروهي بودند؟ كشاورز بودند، بازاري بودند، فرهنگي بودند، جنبشي بودند، توده‌اي بودند، آيا فئودال‌ها نيز نقش داشتند؟ اين جمعيت از شهرهاي ديگر تهران هم بودند يا نبودند؟ شعارشان چه بود؟ رهبر اين جمعيت چه‎كسي بود؟ چه‎كساني اين جمعيت را راه‌اندازي كردند؟ چه‎كسي اين جمعيت را تغذيه فكري مي‌كرد؟ آخوندهاي شهرتان هم نقش داشتند؟ اگر نقش داشتند چه‎كساني بودند و چه مي‌گفتند؟ جمعيت چقدر بود و اكثريت از چه گروهي بودند؟ تو چه‎كار كردي؟ "

در پاسخ به اين‎همه سؤال او گفتم: "من قبلاً عرض كردم؛ من در ماجرا نبودم ". سرلشكر اويسي پاهايش را جفت كرد از روي كرسي پايين آمد و چنان سيلي به صورتم زد كه يك دور، دور خودم چرخيدم و حالت تهوع گرفتم سپس مرا با لگد زد و گفت: "او را ببريد و آن‎قدر بزنيد تا حرف بزند ".
مأموران بنده را روي زمين كشيدند و روي تخت انداختند؛ «اوجي» نيز در آنجا بود با ديدنم گفت: "اگر مي‌دانستم با تو اين كار را مي‌كنند، در پاسگاه پيشوا تو را فراري مي‌دادم ". به شدت بي‌حال بودم و «علي‌محمد محمدي» هم كنارم افتاده بود و من را نصيحت مي‌كرد.

*شكنجه عاملان 15 خرداد از جمله شهيد طيب و رضايي

ساعت 12 شب ژاندارم‌ها ما را به كماندوها تحويل دادند و آنها نيز ما را به اطلاعات منتقل كردند؛ در آنجا يك اتاقي بود كه فرش 12متري در آنجا پهن بوده و تخت بزرگي وسط اين اتاق گذاشته بودند؛ و اتاق كوچكي بود كه من و آقاي محمدي را به آنجا بردند.
«سيدعلي كاشي» جوان 35ساله‌ كه از ميداني‌ها بود و شال سبزرنگي بر كمر داشت او هم آنجا بود و روبه‏روي ما «آقاي طيب حاج‌رضايي» را مي‌زدند؛ «طيب» كسي بود كه به دستور وي «محمد قمي» در 15 خرداد از دكان‌ها يك نيسان چوب جمع كرده بود تا به مردم بدهد.

آن فردي كه «طيب» را شكنجه مي‌كرد، همزمان به «سيدعلي كاشي» مي‌گفت: "سيدعلي كاشي، بعد از اين نوبت توست ". با گفتن اين حرف به قدري به «سيدعلي كاشي» فشار رواني وارد شد كه يك دفعه او از حال رفت؛ با لگد به در كوبيدم و گفتم: «سيدعلي كاشي مُرد» آنها در را باز كردند و 2 نفر از سربازان دست و پاي سيدعلي كاشي را گرفتند و بيرون بردند.
«محمد قمي» را نيز رها كردند و ما را به زندان بردند تا بعداً بازپرسي كنند.

* حضور آيت‌الله فلسفي در زندان شهرباني

ساعت يك و نيم شب، ما را به بند 2 زندان شهرباني بردند؛ در بند را باز كردند. بوي تعفن و نجاست در آنجا پيچيده بود؛ مي‌خواستم بنشينم جايي براي نشستن نبود؛ پايمان را هرجا مي‌گذاشتيم روي دست و صورت زندانيان بود.
حدود 700 نفر در آن بند زنداني بودند؛ با عده‌اي از ميداني‌ها، بازاري‌ها‌ و پيشوايي‌ها بودند و اكثر آنها به نام 15 خرداد در آنجا زنداني بودند. بنده و آقاي محمدي در گوشه‌اي از اتاق و همجوار با توالت رويمان پتو كشيديم و تا صبح آنجا نشستيم.

در زندان شهرباني حدود 70 تا 80 نفر از علما از جمله آيت‌الله فلسفي زنداني بودند كه ملاقاتي با آنها نداشتيم.
2 نفر از پيشوا به زندان آمدند تا عليه من شهادت بدهند؛ يكي از آنها گفت: "تقي علايي به مردم گفته بود حدود 40 دختر را در خيابان بهارستان با تير زده‌اند؛ مردم پيشوا شما از آنها كمتر هستيد " در حالي كه بنده اصلاً چنين حرفي نزده بودم و در جريان اين موضوع قرار نداشتم.

يك روز «حاج حسن اردستاني جعفري» ما را به بند خودش برد و به بنده اطلاع داد که بين كساني كه در بند 2 بودند اسامي 18 نفر از دانشجويان، بازاريان، بنده و خودش و هادي جعفري ـ آن زمان معلم بود ـ را نوشتند تا به جايي ديگر منتقل كنند. از صبح كه قرار بود اين كار صورت گيرد، هركسي حرفي مي‌زد؛ يكي مي‌گفت مي‌خواهند اين 28 نفر را به دريا بيندازند؛ ديگري مي‌گفت مي‌خواهند بكشند تا اينكه ساعت 12 ماشين را جلوي در بند 2 آوردند و ما را به شماره 4 زندان قصر منتقل كردند.

* آيت‌الله طالقاني در زندان قصر تفسير قرآن مي‌كرد

در آن بند از زندان قصر حدود 30 نفر زنداني بودند كه 11 نفرشان از سران نهضت آزادي از جمله آيت‌الله طالقاني، مهندس بازرگان، دكتر يدالله سحابي و فرزند وي عزت‌الله سحابي، حاج‌علي بابايي و دكتر شيباني‌ حضور داشتند كه حدود 7 ماه با اين گروه در زندان قصر هم‌خرج بوديم. در اين مدت صبح‌ها در ابتدا ورزش مي‌كرديم؛ نمازهاي جماعت به امامت آيت‌الله طالقاني برگزار مي‌شد؛ روزها تدريس و تحصيل مي‌كرديم؛ شب‌هاي جمعه آيت‌الله طالقاني سخنراني و سوره والنازعات و عبس را تفسير مي‌كرد.

در اين ميان آقايان جعفري، محمد بسته‌نگار و مفيدي نيز مطالب ايشان را يادداشت مي‌كردند. شهيد طالقاني خيلي خوش‎برخورد بود و با عنوان «علايي‎جان» بنده را خطاب مي‌كرد. مهندس بازرگان در شب‌هاي شنبه روي مباحث جامعه‌شناسي، حقوق و تشكيلات صحبت مي‌كرد و دكتر يدالله سحابي مطالبي پيرامون فلسفه ارائه مي‌داد. سران نهضت آزادي جز نان چيزي از زندان نمي‌گرفتند و برنج و روغن و مواد غذايي را از منزل برايشان مي‌آوردند؛ روزهايي كه خرج با ما بود، خانواده جعفري برايمان برنج و روغن مي‌آورد تا غذا درست كنيم. البته به خاطر اينكه منزل آنها داخل تهران بود و مسير ما دورتر بود مقداري به آنها بدهكار شديم.

بعد از چند روز كه به زندان قصر منتقل شده بوديم، پرونده ما را به دادگاه اول ارجاع دادند؛ حتي نوحه‌ها و شعرهاي بنده در پرونده ثبت شده بود؛ منتظر مشخص شدن وضعيت‌مان بوديم؛ يكي از مأموران به ما گفت: "اين دادگاه‌‌ها ساختگي است و دو نفر از پيشوايي‌ها و ميداني‌ها را اعدام خواهند كرد " كه همين‌طور هم شد؛ «طيب حاج‌رضايي» و «اسماعيل رضايي» را اعدام كردند.

* ديدن خواب امام خميني(ره) مرا از غم زندان رهايي بخشيد

دادگاه محاكمه ميداني‌ها با همان چارچوب براي ما تشكيل شد؛ 3 ماده براي ما گرفته بودند كه بنابر ماده 70 كساني كه عليه امنيت كشور اقدام كنند، اعدام مي‌شوند؛ بنابر ماده 25 كساني كه عليه رژيم شاهنشاهي قيام كنند و قيام‌شان مؤثر واقع شود، اعدام مي‌شوند؛ بنابر ماده 3 يا 5 كساني كه در زمان حكومت نظامي از يك نفر تا 3 نفر را عليه حكومت بشورانند از يك سال تا 5 سال زنداني مي‌شوند.

دادستان در زماني كه دادخواست را مي‌خواند، روي ما 4 نفر خيلي فشار آورد و به بنده عنوان «متهم رديف اول» را مي‌داد.
در زنگ تنفس دادگاه به آقاي جعفري گفتم: "مثل اينكه اينها مي‌خواهند دو نفر از ما را اعدام كنند قطع به يقين من جزو يكي از دو نفر هستم. امروز در دادگاه جرم شما را هم به گردن مي‌گيرم تا شما آزاد شويد ". در نتيجه دادگاه اول ما را محكوم به اعدام كرد.

بنده را از زندان قصر براي بازجويي به لشكر گارد منتقل كردند؛ به قدري بنده را تحت فشار قرار دادند تا اسم دو نفر از دوستان در پيشوا را آوردم تا بيايند و شهادت بدهند بنده در 15 خرداد در معركه نبودم. در زندان قصر با خود گفتم: "اگر اين دو نفر را از پيشوا بياورند، اين دو نفر كه نمي‌دانند من چه اعترافاتي كرده‌ام. ملاقات ممنوع هم كه هستم و نمي‌توانم به پيشوا پرواز كنم و به آنها بگويم چه حرفي بزنيد " با ناله و گريه متوسل به امام زمان عجّل الله تعالي فرجه الشريف شدم. يك لحظه خوابم برد؛ در خواب ديدم حضرت امام خميني(ره) از در وارد شدند؛ ما زنداني‌ها در دو طرف راهرو ايستاده بوديم. آقا نزد من رسيدند به ايشان سلام كردم و گفتم: "آقا اين ملعونين چه از جان ما مي‌خواهند چرا ما را رها نمي‌كنند تا برويم مگر ما چه گفتيم آخر اين زنده باد خميني اين‎قدر گرفتاري دارد " امام(ره) دستشان را به طرف در نشانه گرفتند و فرمودند: "راه را باز كردم تا بروي " خيلي منقلب شدم؛ اهل گريه نبودم اما خيلي گريه كردم و اميدوار بودم كه فرجي در كارم ايجاد خواهد شد.

* سه روز روزه براي يافتن راهي براي نجات

سه روز روزه گرفتم تا خداوند مرا كمك كند؛ غروب بود، در حياط لباس مي‌شستم و همزمان باران مي‌باريد. بچه‌ها در اتاق مي‌گفتند: "علايي بيا افطار كن " يكي از پاسبان‌ها دزدكي مرا زيرنظر داشت؛ او به بهانه شستن دست‌هايش نزديك شير آب شد و به بنده گفت: "اگر پيام براي خانه عمه‌ات داري بده تا من بگويم " به او گفتم: "من 11 ماهه با تو هستم اما تو به من نگفتي عمه من را مي‌شناسي " او در حالي كه مراقب اطرافش بود ادامه داد: "مگر عمه‌ات زهراخانم مادر حسن آقا و همسر كرباسيان نيست؟ " گفتم: "چرا " گفت: "من مستأجر منزل عمه‌ات هستم پيامت را بگو! ". حرف‌هايي را كه بايد به آن دو نفر كه «محمود هاديان» و «محمدحسن جنيدي» بودند، منتقل مي‌كردم، به پاسبان گفتم تا او آنها را توجيه كند.

آن شب مادرم در منزل عمه زهرا بود؛ پس از شنيدن اين پيام‌ها شبانه به آن دو نفر پيام را مي‌رساند؛ 2 روز بعد هردوي آنها را به دادرسي ارتش لشکر گارد آوردند؛ سرهنگ اختراعي و دولو قاجار و چند نفر ديگر وارد شدند.
سرهنگ دولو قاجار از محمود هاديان پرسيد: "تو ميراب آبي؟ " او گفت: "جناب سرهنگ، تلفن پيش شماست با ژاندارمري پيشوا تماس بگير و بگو محمود و عباس هاديان ميرآب آب هستند يا نيستند ". برادرم عباس ميراب است و من فرمانبر وي هستم. سرهنگ دولو قاجار ادامه داد: "تو كي علايي را خبر كردي؟ " هاديان پاسخ داد: "داداشم به من گفت برو در خانه علايي بگو برود بند سيد عبدالله را از حاج‌محمد حسين جنيدي آب بگيرد تا امشب باغش را آب بدهد؛ ساعت 4 بعدازظهر در خانه علايي رفتم فكر نمي‌كردم علايي خانه باشد چون همه مردهاي پيشوا به باقرآباد رفته بودند تا در را زدم علايي پشت در آمد و پيغام را دادم ".
محمود هاديان تمام كلماتي را كه سفارش كرده بودم، بيان كرد و در ادامه «محمدحسن جنيدي» هم اين موضوع را تأييد كرد البته بنده را با اين شواهد آزاد نكردند اما كمك زيادي به من شد تا از اعدام نجات پيدا كنم.

* ترور «كِندي» در آمريكا؛ تزلزل رژيم شاه و رهايي زندانيان سياسي

در دادگاه دوم تقاضاي تجديدنظر كرديم؛ دادستان دادگاه گفت: "تقي علايي براي آخرين بار از خود دفاع كند " آخرين دفاع را كردم و دومين نفري كه مي‌خواست دفاع كند، تلفن دادستان به صدا درآمد؛ او تلفن را پاسخ داد و سپس به صورت مخفيانه و درگوشي حرف‌هايي به افسرانش زد؛ در اين فاصله‌ها ما را از اتاق بيرون كردند و دادگاه تعطيل شد.

منتظر خبر بوديم كه چه بر سرمان خواهد آمد؛ آنها مي‌خواستند دو نفر از ما را اعدام كنند كه خبر دادند «جان اف. كندي» رئيس جمهور آمريكا ترور شد؛ با شنيدن اين خبر تزلزلي در اركان رژيم شاه اتفاق افتاد به طوري كه فرداي همان روز به ما و تعداد زيادي از زندانيان سياسي گفتند: "اعلي‌حضرت شما را بخشيد؛ تعهد و ضمانت بدهيد كه ديگر در كار سياسي دخالت نكنيد ".

از زماني كه آزاد شديم تا پيروزي انقلاب اسلامي با ژاندارمري و سازمان امنيت درگير بوديم؛ به عنوان مثال يك روز با تعدادي از دوستان نشسته بوديم به آنها گفتم: "خدا رو شكر علت زندان رفتنم به خاطر شعار زنده باد خميني بود ". فرداي آن روز يك نامه آمد و مرا به سازمان امنيت فراخواند.
سرگرد غفاري مسئول سازمان امنيت ورامين به بنده گفت: "اين روزها چه گفته‌اي؟ " گفتم: "حرف خاصي نگفته‌ام " سپس حرفي را كه در جمع دوستان زده بودم، تكرار كرد؛ سرگرد غفاري ادامه داد: "بلند شو برو اما اين را بدان هرجا 5 نفر نشسته باشند يك نفرشان از ماست ".

* بعد از پيروزي انقلاب منافقين 25 بار مرا تهديد كردند

پس از پيروزي انقلاب اسلامي با منافقان درگير بودم؛ حدود 25 نامه از طرف منافقان به دست من ‌رسيد كه بنده را تهديد به اعدام و قتل كرده بودند. يك بار در نيمه‌هاي ‌شب باغچه را آبياري مي‌كردم كه تيري به سمت من شليك شد اما به من اصابت نكرد و حتي چندين بار در خيابان‌ها مورد هجوم منافقان قرار گرفتم.

با آغاز جنگ تحميلي فرزندانم به جبهه‌ها رفتند؛ يك روز امام جمعه اهواز گفت: "از ملت ايران تقاضا داريم ما را تنها نگذاريد " بلند شدم، لباس‌هايم را پوشيدم؛ همسرم گفت: "كجا مي‌خواهي بروي، محمد و عباس در جبهه هستند " به او گفتم: "امروز ما را دعوت كرده‌اند كه مقابل يزيديان بايستيم " به دوكوهه رفتم؛ در روز اول كه به آنجا رسيدم 5 هزار نيرو در آن منطقه حضور داشت و در طول يك هفته 100 هزار بسيجي و رزمنده از دوكوهه عازم جبهه‌ها شدند. همه آنها به عشق امام خميني(ره) به جبهه كشيده شده بودند. بنده در دوكوهه مجروح شدم كه حجت‌الاسلام محمودي امام جمعه ورامين نيز در آنجا حضور داشت؛ آن شب يك لحظه به آن دنيا رفتم و برگشتم.
من توفيق شهادت نداشتم‌،‌ اما پسر بزرگم «محمد» در حالي كه 5 فرزند داشت، به جبهه رفت و با مسئوليت پشتيباني لشكر كردستان در جوان‌رود، كرمانشاه و بازي‏دراز به شهادت رسيد.

* امام فرمود: "آمريكا را زير پا مي‌گذاريم " و همين‎گونه شد

بنده معتقدم روي زمين يك دسته اهل نجات هستند كه اسلام را پياده مي‌كنند و راه پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم را مي‌روند و بقيه بي‌خودي معطل‌اند و دستشان خالي است. هيچ فرقه‌اي و صنفي غير از حضرت امام(ره) نتوانست انقلاب اسلامي را به پيروزي برساند زيرا مردم از ظلم خسته شده بودند و زماني كه صداي امام از قم بلند شد كه به داد اسلام برسيد، مردم دور ايشان جمع شدند چون پيام و هدف ايشان الهي بود. ما به خاطر تبعيت از دستورات امام خميني(ره) پيروز شديم، امام فرمودند: "‌ما آمريكا را زير پا مي‌گذاريم، آمريكا هيچ غلطي نمي‌تواند بكند " ما اكنون از آمريكا عبور كرديم و او در چنگال ما له شده است.

* دولت‌هاي اصلاحات و سازندگي انقلاب اسلامي را عقب انداختند

متأسفانه در دولت‌هايي كه در جمهوري اسلامي ايران روي كار آمدند، از دولت هاشمي رفسنجاني و خاتمي راضي نيستم زيرا اين دو نفر انقلاب ما را عقب انداختند و رشد و پيشروي كه بايد انقلاب ما مي‏داشت، در دوران اين دو نفر صورت نگرفت؛ خاتمي اغفال شد و مدتي ما را از انرژي اتمي محروم و آن را تعطيل كرد.
بنده در هر دو دوره رياست جمهوري آقاي احمدي‌نژاد به او رأي دادم. در دوره اول از او راضي بودم اما اخيراً احساس مي‌كنم در در دستگاه وي افرادي هستند كه به عناوين متعدد مغلطه مي‌كنند تا رياست جمهوري از گردونه آنها بيرون نرود و زمينه‌سازي و القائات مي‌كنند تا با يك راه و روش سياسي بعضي افراد را به طرف خودشان بكشند در حالي كه اين افراد به حيثيت احمدي‌نژاد لطمه مي‌زنند.

مسلمان هستم، اگر هرجا بميرم بنده را در قبرستان مسلمانان دفن مي‌كنند. هرجا هم بروم مي‌گويم مسلمان ايراني هستم؛ نمي‌گويم كه مكتب ما مكتب ايراني است. امام خميني(ره) 40 سال تلاش كردند تا بگويند نهضت ما نهضت اسلامي است حالا يكي پيدا شده كه مي‌خواهد القا كند مكتب ما ايراني است؟
او اخيراً با ادعاي اينكه ظهور صغري نزديك است، مي‌خواهد افكار عمومي را پريشان كند در صورتي كه پيامبر عالي‌قدر اسلام فرمودند: "ظهور فرزندم مهدي را جز خداوند كسي نمي‌داند " ما بايد براي ظهور دعا كنيم اما نمي‌توانيم زمان آن را تعيين كنيم اين حرف‌ها اصلاً به او ربطي ندارد كه دخالت كند.

* مردم هميشه حامي ولايت فقيه و انقلاب اسلامي هستند

اين اميد در دل ما هست كه مردم ايران روشن هستند و مي‌دانند نهضت امام خميني(ره) اكنون به جهان صادر شده است و مي‌دانند درخت انقلاب ميوه مي‌دهد و مردم در حماسه 9 دي و 22 بهمن نشان دادند كه حامي ولايت فقيه و انقلاب اسلامي هستند.

آمريكا از رهبر ما مي‌ترسد،‌ اگر رهبر روزي بفرمايند از 15 سال به بالا اسلحه به دست بگيريد، 20 ميليون آماده جنگ مي‌شوند. فرزند من بيشتر از اينكه به حرف من گوش بدهد، گوش به فرمان امام خامنه‌اي است زيرا ايشان به همه عزت و شخصيت داده است. ولي‌ فقيه دل‌ها را جذب و عاشق كرد و اگر ما ولايت فقيه و رهبر نداشتيم به اين نقطه نمي‌رسيديم و دنيا نيز به اين نتيجه رسيده است كه هيئت نخبگان مصري به ايران آمده بودند.

* كشورهاي اروپايي روزي دستشان را به‎سوي مملكت اسلامي ما دراز خواهند كرد

اكنون بحرين، ليبي، عربستان و يمن شاهد انقلاب‌هايي هستند كه تمام اينها از پرتو نور امام خميني(ره) و انقلاب اسلامي بوده است. از 32 سال گذشته شخصيت‌هاي بزرگي مانند مطهري، بهشتي و 72 نفر از بهترين شاگردان امام، رجايي و باهنر و بازاري‌ها و علما و آيت‌الله مدني، آيت‌الله اشرفي اصفهاني و آيت‌الله دستغيب شيرازي را ترور كردند اين اتفاق‌ها در اين كشورها نيز رخ مي‌دهد تا انقلابي پايدار داشته باشند.
هركسي يك قدم از راه شهدا و رهبري فاصله بگيرد، شكست مي‌خورد؛ ايران پاي خود را به قله‌اي گذاشته است كه روزي كشور‌هاي اروپايي دستشان را به سوي ما دراز خواهند كرد زيرا ما حسيني و علوي هستيم و اسلام ناب و حقيقت در مملكت ماست.